|
لبخند ماه ... بگذار از دریچه چشم تو بنگرم لبخند ماه را
| ||
|
چه شد که سر نمیزنی ، به دفتر خیال من ؟
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 8:18 بعد از ظهر ] [ ]
عزیز دلم :
تا کي در انتظار گذاري بزاريم
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ ]
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت توام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من پُر می شود ز عطر خوشــت زنــدگانیم در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 2:0 بعد از ظهر ] [ ]
عزیز دلم :
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 3:32 بعد از ظهر ] [ ]
تو نيستي و دلم ميل گفتگو دارد طلوع چشم تو را چشمم آرزو دارد خبر نداري از اين دل چه مي كشد بي تو چه بغض ها كه بدون تو در گلو دارد بدان هميشه براي گرفتن دستت دو دست عاشق مشتاق من وضو دارد تمام باغچه هايم اسير پاييز اند كدام شاخ گلي بي تو رنگ و بو دارد بيا براي هميشه بمان كه اين تنها كسي به جز تو ندارد, خودت بگو, دارد؟ چقدر شعر سرودم چقدر بي حاصل تو نيستي و دلم ميل گفت و گو دارد. [ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ ]
درد محبت درمان ندارد
ایدل ز دلبر پنهان چه داری
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 4:23 بعد از ظهر ] [ ]
ای ســـرزمیـــــن بکـر نگاه تو دیـــدنی
امشب بیــــا غزل غزل از عاشـقی بگو
آدم نشست پای گنـاهش، چرا که دید
ای دستهات فـــرصت آغاز عاشـــــقی
بی آسمان چشم تو شاعر نمیشدم [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 2:31 بعد از ظهر ] [ ]
این را که خواستم بپذ یری دل من است
این روزها بزرگ ترین مشکل من است
آتش زبانه می کشد و می خورد مرا
این آتشی که قاطی آب و گل من است
می سوزم از جنون و تو هم بغض کرده ای
باور نمی کنم که برای دل من است
این شهر هولناک مرا غرق می کند
فهمیده ای فقط تن تو ساحل من است
[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 2:28 بعد از ظهر ] [ ]
تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ ]
هر چه زيبايي و خوبي كه دلم تشنه اوست
مثل گل ،صحبت دوست
مثل پرواز ، كبوتر
مي و موسيقي و مهتاب و كتاب
كوه ، دريا ،جنگل ، ياس ، سحر
اين همه يك سو ، يك سوي دگر
چهره همچو گل تازه تو
دوست دارم همه عالم را ليك
هيچ كس را نه به اندازه تو!
[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ ]
کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح ترا می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آن همه پیچ
آن همه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم
گل صد بوسه ناب
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 2:59 بعد از ظهر ] [ ]
من از حضور ِ گرم ُ عاشقانه ات پُرم
[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 1:7 بعد از ظهر ] [ ]
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 3:48 بعد از ظهر ] [ ]
لحظهاي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن [ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 5:45 بعد از ظهر ] [ ]
دست هاي خواهش مرا بگير
با خودت مرا ببر
دلم گرفته است
از ديار قلب هاي كاغذي
از جماعتي كه بوي پول مي دهند
رو به روي چهره هاي ما نمايش غرور مي دهند
با خودت مرا ببر
سوي آب
سوي آفتاب
سمت محفلي كه بي رياست
سمت محفلي كه با صداي عشق آشناست
سمت محفلي كه لحظه هاي بودن خداست.
با خودت مرا ببر
دلم گرفته است.
[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 12:28 بعد از ظهر ] [ ]
تقدیم بتو دوست بسیار عزیزم که هم جانی و هم جانانی :
هر چه زيبايي و خوبي كه دلم تشنه اوست
مثل گل ،صحبت دوست
مثل پرواز ، كبوتر
مي و موسيقي و مهتاب و كتاب
كوه ، دريا ،جنگل ، ياس ، سحر
اين همه يك سو ، يك سوي دگر
چهره همچو گل تازه تو
دوست دارم همه عالم را ليك
هيچ كس را نه به اندازه تو!
[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ ]
بیا ، بیا ، که دل تو را به صد زبان صدا کند مرو، مرو که وصل تو مرا ز غم رها کند خدا کند، شود جدا ، ز آشنای با وفا کسی که از ره جفا ، تو را ز من جدا کند تو آگهی ز راز من ، به درد من ، نیاز من که جزتودارد این توان،که دردمن دوا کند؟ به هر نفس که زنده ام ، درین امید مانده ام که آن ربوده دل ز من ، به عهد خود وفا کند ربوده دل ز من چرا؟ شکسته عهد من چرا ؟ به جانم این همه جفا ، چرا کند ؟ چرا کند ؟ چه می شود که آن پری، ز راه بنده پروری برای شکر سروری ، نظر به حال ما کند نگار من ، بهار من ، ستم به جان زار من مکن که بد کند کسی ، که بر کسی جفا کند [ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ ]
تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم [ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 4:2 بعد از ظهر ] [ ]
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
[ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 8:12 بعد از ظهر ] [ ]
ای به فدای تو من و هر چه هست
تا شدم از گردش چشم تو مست
دیگرم از غم نفسی نیست، هست؟
ماه فلک پیش رخت منفعل
داشت ز غم دل سر دیوانگی
در ره عشق تو فتادم ز پای
درخم زلف تو مرا حال دل
یافت چه خوش حاصل ایام عمر
تا ابد از عشق تو نالد «صغیر»
صغیر اصفهانی [ پنجشنبه هفتم مرداد 1389 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ ]
من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
[ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 2:47 بعد از ظهر ] [ ]
بیا ، بیا ، که دل تو را به صد زبان صدا کند
مرو، مرو که وصل تو مرا ز غم رها کند خدا کند، شود جدا ، ز آشنای با وفا کسی که از ره جفا ، تو را ز من جدا کند تو آگهی ز راز من ، به درد من ، نیاز من که جزتودارد این توان،که دردمن دوا کند؟ به هر نفس که زنده ام ، درین امید مانده ام که آن ربوده دل ز من ، به عهد خود وفا کند ربوده دل ز من چرا؟ شکسته عهد من چرا ؟ به جانم این همه جفا ، چرا کند ؟ چرا کند ؟ چه می شود که آن پری، ز راه بنده پروری برای شکر سروری ، نظر به حال ما کند نگار من ، بهار من ، ستم به جان زار من مکن که بد کند کسی ، که بر کسی جفا کند
[ سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 ] [ 8:14 بعد از ظهر ] [ ]
کاش آن آینه ای بودم من
[ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ] [ 2:16 قبل از ظهر ] [ ]
[ دوشنبه چهاردهم تیر 1389 ] [ 0:40 قبل از ظهر ] [ ]
ای به سر زلف تو سودای من
گرچه بسی رنج غمت بردهام جام پیاپی ز بلا خورده ام سوختهجانم اگر افسردهام زندهدلم گر چه ز غم مردهام چون لب تو هست مسیحای من
گنج منم، بانی مخزن تویی
سیم منم حاجب معدن تویی دانه منم صاحب خرمن تویی هیكل من چیست اگر من تویی؟ گر تو منی، چیست هیولای من؟
من شدم از مهر تو چون ذره پست
دل اگر ازتوست، چرا خون كنی؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كنی؟ دمبدم این سوز دل افزون کنی تا خودیم را همه بیرون كنی جای كنی در دل شیدای من
آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مایهی هر هست و بود کفر و مسلمانیم از دل زدود تا به خم ابروت آرم سجود فرق نِه از كعبه كلیسای من
كِلك ازل تا كه ورق زد رقم گشت همآغوش چو لوح و قلم نامده خلقی به وجود از عدم بر تن آدم چو دمیدند دم مهر تو بُد در دل شیدای من
دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعهی سینه كِشت عشق تو گردید مرا سرنوشت فارغم اكنون ز جحیم و بهشت نیست به غیر از تو تمنای من
باقیام از یاد خود و فانیام
جرعهكش بادهی ربانیام سوختهی وادی حیرانیام سالك صحرای پریشانیام تا چه رسد بر دل رسوای من
بر درِ دل تا اَرِنیگو* شدم
جلوهكنان بر سر آن كو شدم هر طرفی گرم هیاهو شدم او همگی من شد و من او شدم من دل و او گشت دلارای من
كعبهی من خاك سر كوی تو مشعلهافروز جهان روی تو سلسلهی جان خم گیسوی تو قبلهی دل طاق دو ابروی تو زلف تو در دیر ، چلیپای من
شیفتهی حضرت اعلیستم*
عاشق دیدار دلآراستم راهرو وادی سوداستم از همه بگذشته تو را خواستم پر شده از عشق تو اعضای من
تا كی و كی پندنیوشی كنم؟
چند نهان بُلبُلَهنوشی كنم؟* چند ز هجر تو خموشی كنم پیش كسان زهدفروشی كنم تا كه شود راغب كالای من
خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به مینای بلور افكنم شعشعه در وادی طور افكنم بام و در از عشق به شور افكنم بر در میخانه بوَد جای من
عشق، عَلَم كوفت به ویرانهام
داد صلا بر در جانانهام بادهی حق ریخت به پیمانهام از خود و عالم همه بیگانهام حق طلبد همت والای من
ساقی میخانهی بزم الست ریخت به هر جام چو صهبا ز دست ذره صفت شد همه ذرات پست باده ز ما مست شد و گشت هست از اثر نشیهی صهبای من
عشق به هر لحظه ندا میكند
بر همه موجود صدا میكند هر كه هوای ره ما میكند گر حذر از موج بلا میكند پا ننهد بر لب دریای من
هندی نوبتزن بام توأم*
طایر سرگشته به دام توأم مرغ شباویز به دام توأم محو ز خود، زنده به نام توأم گشته ز من درد من و مای من
[ جمعه یازدهم تیر 1389 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ ]
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم،
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ،
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم،
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم ،
سی و هشت گل به نشانه سی و هشت سالگی شما تقدیم به وجود پاکتان [ یکشنبه ششم تیر 1389 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ ]
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دریچه چشم تو بنگرم
لبخند ماه را [ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ ]
کس درنیامدست بدین خوبی از دری دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود گوید دو آفتاب نباشد به کشوری
اول منم که در همه عالم نیامدهست زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری هرگز نبردهام به خرابات عشق راه امروزم آرزوی تو درداد ساغری یا خود به حسن روی تو کس نیست در جهان یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشم نشنیدهام که سرو چنین آورد بری رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب پرتو دهد چنان که شب تیره اختری همراه من مباش که حسرت خورند خلق در دست مفلسی چو ببینند گوهری من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست ور میزند به هر بن موییم نشتری روزی مگر به دیده سعدی قدم نهی تا در رهت به هر قدمت مینهد سری [ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 2:48 بعد از ظهر ] [ ]
دارم سخنی با«تو» و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم شادم به خیال «تو» ، چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل «تو» ، گرفتن نتوانم چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار گامی ز سر کوی «تو» رفتن نتوانم «تو» گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم
دور از «تو» من سوخته در دامن شبها چون مرغ سحر یک مژه خفتن نتوانم
ای چشم سخن گو! «تو» بشنو ز نگاهم دارم سخنی با «تو» و گفتن نتوانم
شعر: دکتر شفیعی کدکنی [ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ ]
چگونه صبر کنم از تو؟ این نه آسان است صبوری از دل و از جان، خلاف امکان است
گزیدهای ز چه دوری ز دوستدارانت که این فراق نه در صبر دوستداران است
در انتظار تو ایام سخت میگذرد چه کردهایم که این انتظار تاوان است؟
چو خواب زلف سياه تو ديدهام هر شب عجیب نیست که خوابم چنین پریشان است
من از حكايت روز نخست دانستم كه قصهی دل و مهر تو را نه پايان است
چه حاجت است به گفتن حدیث عشقت را که رنگ چهرهی من گوید آنچه پنهان است
مرا مران ز در خانهات که این درگاه یگانه خانهی امّید مستمندان است
کسی که درد تو دارد دوا نمیخواهد هزار شکر که این درد عین درمان است [ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||