تبليغاتX
لبخند ماه

لبخند ماه
... بگذار از دریچه چشم تو بنگرم لبخند ماه را

چه شد که سر نمیزنی ، به دفتر خیال من ؟


جواب کوتهی بده ، به جزوه ی سوال من


سر مداد قلب من ، شکسته بعد رفتنت


چه شد تعهّدات تو ، به عشق در قبال من



همیشه عین و شین و قاف ، تمام مشق دفترم


اگر که پرورش دهی ، ثمر دهد نهال من



سر کلاس فهم دل ، اگر که شیطنت کنم


خودت بده عزیز جان ، تقاص و گوشمال من



تراش باورم بیا ، که تا تراوشی کند


خیال واژه پرورم ، ز طبع بی مثال من



به پاکن تبسّمی ، خطا و کینه پاک کن


به درس عاشقی تویی ، دلیل اتّصال من

 




یزدان صلاحی

 

 

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 8:18 بعد از ظهر ] [ ]

عزیز دلم :

 

 

تا کي در انتظار گذاري بزاريم



باز آي بعد از اين همه چشم انتظاريم



ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ساز



جانسوز بود شرح سيه روزگاريم



بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود



ديشب که ساز داشت سر سازگاريم



شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد



چشمي نماند شاهد شب زنده داريم



شرمم کشد که بي تو نفس ميکشم هنوز



تا زنده ام بس است همين شرمساريم

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ ]

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت توام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود ز عطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

 

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 2:0 بعد از ظهر ] [ ]

 

عزیز دلم :

 

 

به تو محتاجم ای یار موافق

 

 

به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

 

 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 3:32 بعد از ظهر ] [ ]

تو نيستي و دلم ميل گفتگو دارد

طلوع چشم تو را چشمم آرزو دارد

خبر نداري از اين دل چه مي كشد بي تو

چه بغض ها كه بدون تو در گلو دارد

بدان هميشه براي گرفتن دستت

دو دست عاشق مشتاق من وضو دارد

تمام باغچه هايم اسير پاييز اند

كدام شاخ گلي بي تو رنگ و بو دارد

بيا براي هميشه بمان كه اين تنها

كسي به جز تو ندارد, خودت بگو, دارد؟

چقدر شعر سرودم چقدر بي حاصل

تو نيستي و دلم ميل گفت و گو دارد.

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ ]

 

درد محبت درمان ندارد


راه مودت پایان ندارد

 

 


از جان شیرین ممکن بود صبر


اما ز جانان امکان ندارد

 


آنرا که در جان عشقی نباشد


دل بر کن از وی کوجان ندارد

 

 

ایدل ز دلبر پنهان چه داری


دردی که جز او درمان ندارد

 

[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 4:23 بعد از ظهر ] [ ]

ای ســـرزمیـــــن بکـر نگاه تو دیـــدنی
ای ناز چشــــــم‌های نجیبت خـریدنی

 

امشب بیــــا غزل غزل از عاشـقی بگو
ای بیت بیت،‌قنـــــــد لبانت چشـیدنی

 

آدم نشست پای گنـاهش،‌ چرا که دید
لبخند مهربان تو سیبـی است چیدنی

 

ای دستهات فـــرصت آغاز عاشـــــقی
تو حس خوب و ساده‌ی صبح رسیدنی

 

بی آسمان چشم تو شاعر نمی‌شدم
بی تو نه شــعر بود و نه شوق پریدنی

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 2:31 بعد از ظهر ] [ ]

این را که خواستم بپذ یری دل من است

 

این روزها بزرگ ترین مشکل من است

 

آتش زبانه می کشد و می خورد مرا

 

این آتشی که قاطی آب و گل من است

 

می سوزم از جنون و تو هم بغض کرده ای

 

باور نمی کنم که برای دل من  است

 

این شهر هولناک مرا غرق می کند

 

فهمیده ای فقط  تن تو ساحل من است

 

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 2:28 بعد از ظهر ] [ ]

تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست

يا نگاهم بكند چشم تو مجبور كه نيست

شده يكبار بيايي به دلم سر بزني؟

با توام! خانه تنهايي من دور كه نيست

آنكه با شاخه گلي حرف دلش را مي زد

پر درد است ولي مثل تو مغرور كه نيست

خواستم دل بكنم از تو ولي حيف نشد

لعنتي غير تو با هيچ كسي جور كه نيست

مشكل اينجاست نگفتي تو به من ، ميدانم

تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست

[ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ ]

هر چه زيبايي و خوبي كه دلم تشنه اوست

 

مثل گل ،صحبت دوست

 

 مثل پرواز  ، كبوتر

 

  مي و موسيقي و مهتاب و كتاب

 

 كوه  ،  دريا  ،جنگل  ، ياس  ، سحر

 

 اين همه يك سو    ، يك سوي دگر

 

 چهره همچو گل تازه تو

 

دوست دارم همه عالم را  ليك

 

 هيچ كس را   نه به اندازه  تو!

 

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ ]

 

 کاش آن آینه ای بودم من

 

که به هر صبح ترا می دیدم

 

می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

 

سرو اندام تو با آن همه پیچ

 

آن همه تاب

 

آنگه از باغ تنت می چیدم

 

گل صد بوسه ناب

 

[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 2:59 بعد از ظهر ] [ ]

من از حضور ِ گرم ُ عاشقانه ات پُرم


من از صداي دلنشين ُ مهرَبانانه ات پُرم



در لحظه هاي ِ سختِ اضطرابُ دلهره،


از مستي ِ دعاي ِ نابُ خالصانه ات پُرم



تو بهترين ،تو تك ترين خداي قلبمي


هميشه از حضور ِ خوبُ شادمانه ات پُرم



در خلوت ِ شبانه ُ هق هق هاي پُر ز ِ غم


از حس ِ دستهاي ِ مهربان ُ جاودانه ات پُرم



تو اي غزال ِ دشت هاي ِ قلب ِ خسته ام


من از طلوع ِ مهرُ عشق ِ صادقانه ات پُرم

 

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 1:7 بعد از ظهر ] [ ]

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود


یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود


در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش


قلبم غبار دارد و معنا نمی شود


بی تو شکست پنجره رو به آسمان


غم در حریم آبی دل جا نمی شود


دریای تو پناه نگاه شکسته است


هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود


می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی


اما بدون تو گلی وا نمی شود


دردیست انتظار که درمان آن تویی


گل مثل چشم های تو زیبا نمی شود


بی تو شکسته شد غزل آشناییم


این رسم مهربانی دنیا نمی شود


گفتی صبور باش و به آینده ها نگر


پروانه که صبور و شکیبا نمی شود


شبنم گل نگاه مرا باز شسته است


دل در کنار یاد تو تنها نمی شود


گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد

 
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود


باران کویر روح مرا می برد به اوج


اما دلم بدون تو شیدا نمی شود


رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد


دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود


رویای من همیشه به یاد تو سبز بود


رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود


رفتی و دل میان گلستان غریب ماند


دیگر بهار محو تماشا نمی شود


یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست


گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود؟


دل های منتظر همه تقدیم چشم تو


امروز بی حضور تو فردا نمی شود

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 3:48 بعد از ظهر ] [ ]

لحظه‌اي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن
من به تو دل داده‌ام، تا جان ندادم، صبر كن

لحظه‌اي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن

مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديده‌ام با تو ببيند زندگاني، صبر كن

ديگر اينجا رازقي‌ها بوي نفرت مي‌دهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن

دل حديث توبه‌ي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن

غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كرده‌است
گر نخواهي غم زدودن لحظه‌اي كم صبر كن

من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني مي‌كند گويد همينك صبر كن

عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن

اين شكستن را ز من بين و دمي آهسته‌تر
مي‌روي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن

[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 5:45 بعد از ظهر ] [ ]

دست هاي خواهش مرا بگير

 

با خودت مرا ببر

 

دلم گرفته است

 

از ديار قلب هاي كاغذي

 

از جماعتي كه بوي پول مي دهند

 

رو به روي چهره هاي ما نمايش غرور مي دهند

 

با خودت مرا ببر

 

سوي آب

 

سوي آفتاب

 

سمت محفلي كه بي رياست

 

سمت محفلي كه با صداي عشق آشناست

 

سمت محفلي كه لحظه هاي بودن خداست.

 

با خودت مرا ببر

 

دلم گرفته است.

 

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 12:28 بعد از ظهر ] [ ]

تقدیم بتو دوست بسیار عزیزم که هم جانی و هم جانانی :

 

هر چه زيبايي و خوبي كه دلم تشنه اوست

 

مثل گل ،صحبت دوست

 

 مثل پرواز  ، كبوتر

 

  مي و موسيقي و مهتاب و كتاب

 

 كوه  ،  دريا  ،جنگل  ، ياس  ، سحر

 

 اين همه يك سو    ، يك سوي دگر

 

 چهره همچو گل تازه تو

 

دوست دارم همه عالم را  ليك

 

 هيچ كس را   نه به اندازه  تو!

 

 

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ ]

بیا ، بیا ، که دل تو را به صد زبان صدا کند

مرو، مرو  که وصل تو مرا ز غم رها  کند

                         خدا کند،  شود  جدا ،  ز آشنای  با وفا

                         کسی که از ره جفا ، تو را ز من جدا کند

تو آگهی ز راز من ، به درد من ، نیاز من

که جزتودارد این توان،که دردمن دوا کند؟

                        به هر نفس که زنده ام ، درین امید مانده ام

                        که آن ربوده دل ز من ، به عهد خود وفا کند

ربوده دل ز من چرا؟ شکسته عهد من چرا ؟

به جانم این همه جفا ، چرا کند ؟  چرا کند ؟

                        چه می شود که آن پری، ز راه بنده پروری

                        برای شکر سروری ، نظر به حال ما  کند

نگار من ، بهار من ، ستم به جان زار من

مکن که بد کند کسی ، که بر کسی جفا کند

[ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ ]

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی ، آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار

ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم

ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

ومن هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم

تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد

ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم

تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت

وبعد ازتو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده

وشاید یک مه کمرنگ ازشعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم

غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست

ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

[ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 4:2 بعد از ظهر ] [ ]

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی


فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی

 



آزاد بنده‌ای که بود در رکاب تو


خرم ولایتی که تو آن جا سفر کنی

 



دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ


یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی

 



ای آفتاب روشن و ای سایه همای


ما را نگاهی از تو تمناست ، گر کنی

 



من با تو دوستی و وفا کم نمی‌کنم


چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی

 



مقدور من سریست که در پایت افکنم


گر زان که التفات بدین مختصر کنی

 



عمریست تا به یاد تو شب روز می‌کنم


تو خفته‌ای که گوش به آه سحر کنی

 



دانی که رویم از همه عالم به روی توست


زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی

 



گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم


آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی

 



شرطست سعدیا که به میدان عشق دوست


خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی

 

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 8:12 بعد از ظهر ] [ ]

 

ای به فدای تو من و هر چه هست


وی تو حقیقت بت و من بت پرست

 

تا شدم از گردش چشم تو مست


پای زدم یکسره بر هر چه هست

 

دیگرم از غم نفسی نیست، هست؟


از منت ای جان خبری نیست، هست؟

 

 

ماه فلک پیش رخت منفعل


سرو چمن در بر بالات پست

 

 

داشت ز غم دل سر دیوانگی


زلف تو اش پای به زنجیر بست

 

در ره عشق تو فتادم ز پای


آه نگیری گرم ای دوست دست

 

درخم زلف تو مرا حال دل


هست همان حالت ماهی به شست

 

یافت چه خوش حاصل ایام عمر


آن که شبی با تو به خلوت نشست

 

تا ابد از عشق تو نالد «صغیر»


دید رخت را چو به صبح الست

 

صغیر اصفهانی

[ پنجشنبه هفتم مرداد 1389 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ ]

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم


سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم


به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم


به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

 

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم


هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم


به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم


و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم


به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی


بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم


قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان


مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم


اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را


زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم


تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم


درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم


دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره


مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم

[ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 2:47 بعد از ظهر ] [ ]
بیا ، بیا ، که دل تو را به صد زبان صدا کند

مرو، مرو  که وصل تو مرا ز غم رها  کند

                         خدا کند،  شود  جدا ،  ز آشنای  با وفا

                         کسی که از ره جفا ، تو را ز من جدا کند

تو آگهی ز راز من ، به درد من ، نیاز من

که جزتودارد این توان،که دردمن دوا کند؟

                        به هر نفس که زنده ام ، درین امید مانده ام

                        که آن ربوده دل ز من ، به عهد خود وفا کند

ربوده دل ز من چرا؟ شکسته عهد من چرا ؟

به جانم این همه جفا ، چرا کند ؟  چرا کند ؟

                        چه می شود که آن پری، ز راه بنده پروری

                        برای شکر سروری ، نظر به حال ما  کند

نگار من ، بهار من ، ستم به جان زار من

مکن که بد کند کسی ، که بر کسی جفا کند

  

 

[ سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 ] [ 8:14 بعد از ظهر ] [ ]

کاش آن آینه ای بودم من


که به هر صبح تو را می دیدم


می کشیدم همه اندام تو را در آغوش


سرو اندام تو با آن همه پیچ


آن همه تاب


آنگه از باغ تنت می چیدم

 
گل صد بوسه ناب

[ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ] [ 2:16 قبل از ظهر ] [ ]

[ دوشنبه چهاردهم تیر 1389 ] [ 0:40 قبل از ظهر ] [ ]

Amazing blossom photo

 

 
ای به سر زلف تو سودای من


وز غم هجران تو غوغای من


لعل لبت شهد مصفای من


عشق تو بگرفت سراپای من


  من شده تو، آمده بر جای من


 

Blossom photo


 


گرچه بسی رنج غمت برده‌ام
 

جام پیاپی ز بلا خورده ام
 
 
سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام
 

زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام
 

     چون لب تو هست مسیحای من
 

Blossom photo



 

گنج منم، بانی مخزن تویی

سیم منم حاجب معدن تویی

دانه منم صاحب خرمن تویی

هیكل من چیست اگر من تویی؟

  گر تو منی، چیست هیولای من؟

Blossom photo

   

من شدم از مهر تو چون ذره پست


وز قدح باده‌ی عشق تو مست


تا به سر زلف تو دادیم دست


تا تو منی، من شده ام خود پرست 


سجده‌گه من شده اعضای من

 

Blossom photo

 

دل اگر ازتوست، چرا خون كنی؟

ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كنی؟

دمبدم این سوز دل افزون کنی

تا خودیم را همه بیرون كنی

   جای كنی در دل شیدای من

 

Blossom photo

 

آتش عشقت چو برافروخت دود

سوخت مرا مایه‌ی هر هست و بود

کفر و مسلمانیم از دل زدود

تا به خم ابروت آرم سجود

    فرق نِه از كعبه كلیسای من

 

Blossom photo

 


كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
 

گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم
 

نامده خلقی به وجود از عدم
 

بر تن آدم چو دمیدند دم
 

  مهر تو بُد در دل شیدای من
  

Blossom photo

 

دست قضا چون گل آدم سرشت

مهر تو در مزرعه‌ی سینه كِشت

عشق تو گردید مرا سرنوشت

فارغم اكنون ز جحیم و بهشت

 نیست به غیر از تو تمنای من

 

Blossom photo

 

باقی‌ام از یاد خود و فانی‌ام

جرعه‌كش باده‌ی ربانی‌ام

سوخته‌ی وادی حیرانی‌ام

سالك صحرای پریشانی‌ام

   تا چه رسد بر دل رسوای من
 

Blossom photo

 

بر درِ دل تا اَرِنی‌گو* شدم

جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم

هر طرفی گرم هیاهو شدم

او همگی من شد و من او شدم

 من دل و او گشت دلارای من

 
 

Blossom photo

 


كعبه‌ی من خاك سر كوی تو

مشعله‌افروز جهان روی تو

سلسله‌ی جان خم گیسوی تو

قبله‌ی دل طاق دو ابروی تو
 
زلف تو در دیر ، چلیپای من
 


 

Blossom photo

 

شیفته‌ی حضرت اعلی‌ستم*

عاشق دیدار دل‌آراستم

راهرو وادی سوداستم

از همه بگذشته تو را خواستم

     پر شده از عشق تو اعضای من

 

  Blossom photo

   

تا كی و كی پندنیوشی كنم؟

چند نهان بُلبُلَه‌‌نوشی كنم؟*

چند ز هجر تو خموشی كنم

پیش كسان زهدفروشی كنم

 تا كه شود راغب كالای من

 

 Blossom photo


 

خرقه و سجاده به دور افكنم

باده به مینای بلور افكنم

شعشعه در وادی طور افكنم

بام و در از عشق به شور افكنم

  بر در میخانه بوَد جای من

  

Blossom photo

 

عشق، عَلَم كوفت به ویرانه‌ام

داد صلا بر در جانانه‌ام

باده‌ی حق ریخت به پیمانه‌ام

از خود و عالم همه بیگانه‌ام

    حق طلبد همت والای من

 

 

Blossom photo

 


ساقی میخانه‌ی بزم الست

ریخت به هر جام چو صهبا ز دست

ذره‌ صفت شد همه ذرات پست

باده ز ما مست شد و گشت هست

 از اثر نشیه‌ی صهبای من

 

Blossom photo

  

عشق به هر لحظه ندا می‌كند

بر همه موجود صدا می‌كند

هر كه هوای ره ما می‌كند

گر حذر از موج بلا می‌كند

   پا ننهد بر لب دریای من
 

Blossom photo

  

هندی نوبت‌زن بام توأم*

طایر سرگشته به دام توأم

مرغ شباویز به دام توأم

محو ز خود، زنده به نام توأم

    گشته ز من درد من و مای من

 

Blossom photo

 

[ جمعه یازدهم تیر 1389 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ ]

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم،


تو را به خاطر عطر نان گرم ،برای برفی که آب می شود دوست می دارم ،


تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم،

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ،

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت ، لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم ،


تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم ،برای پشت کردن به ارزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم،


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم،

تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان،


تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ،


تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم،

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم،


تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم ،اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم ،


تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم ،


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم،

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم ،


تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم ،


تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم،

 تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم ،


تو را به خاطر عشق ، به خاطر خودت دوست می دارم .

 

سی و هشت گل به نشانه سی و هشت سالگی شما تقدیم به وجود پاکتان

[ یکشنبه ششم تیر 1389 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ ]

        بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

 

      بر آسمان بپاش شراب نگاه را

 

      بگذار از دریچه چشم تو بنگرم

 

   لبخند ماه را

[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ ]

کس درنیامدست بدین خوبی از دری

  دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری

خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود

 گوید دو آفتاب نباشد به کشوری

اول منم که در همه عالم نیامده‌ست

 زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری

هرگز نبرده‌ام به خرابات عشق راه

 امروزم آرزوی تو درداد ساغری

یا خود به حسن روی تو کس نیست در جهان

 یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری

بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشم

 نشنیده‌ام که سرو چنین آورد بری

رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب

 پرتو دهد چنان که شب تیره اختری

همراه من مباش که حسرت خورند خلق

 در دست مفلسی چو ببینند گوهری

من کم نمی‌کنم سر مویی ز مهر دوست

 ور می‌زند به هر بن موییم نشتری

روزی مگر به دیده سعدی قدم نهی 

تا در رهت به هر قدمت می‌نهد سری

[ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 2:48 بعد از ظهر ] [ ]

دارم سخنی با«تو» و گفتن نتوانم

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

شادم به خیال «تو» ، چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل «تو» ، گرفتن نتوانم

چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار

گامی ز سر کوی «تو» رفتن نتوانم

«تو» گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

دور از «تو» من سوخته در دامن شبها

چون مرغ سحر یک مژه خفتن نتوانم

ای چشم سخن گو! «تو» بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با «تو» و گفتن نتوانم

 

شعر: دکتر شفیعی کدکنی

[ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ ]

چگونه صبر کنم از تو؟ این نه آسان است

صبوری از دل و از جان، خلاف امکان است

 

گزیده‌ای ز چه دوری ز دوستدارانت

که این فراق نه در صبر دوستداران است

 

در انتظار تو ایام سخت می‌گذرد

چه کرده‌ایم که این انتظار تاوان است؟

 

چو خواب زلف سياه تو ديده‌ام هر شب

عجیب نیست که خوابم چنین پریشان است

 

من از حكايت روز نخست دانستم

كه قصه‌ی دل و مهر تو را نه پايان است

 

چه حاجت است به گفتن حدیث عشقت را

که رنگ چهره‌ی من گوید آنچه پنهان است

 

مرا مران ز در خانه‌ات که این درگاه

یگانه خانه‌ی امّید مستمندان است

 

کسی که درد تو دارد دوا نمی‌خواهد

هزار شکر که این درد عین درمان است

[ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ ]
درباره وبلاگ